سفرنامه [:D]

اینم داخل غار ؛ البته من از بس خسته بودم حوصله نداشتم عکس بگیرم کلا" دو ساعت و نیم رفت و برگشتش طول کشید

ساعت 2.30 اینا بود که برگشتیم سلطانیه و یه پارک پیدا کردیم نشستیم نهار خوردیم و بعدش رفتیم گنبد سلطانیه
از مسخره بازیایی که تو گنبد در آوردیم همون بهتر که نگم آبروداری کنم [:D] روایت بود که سلطان اونجا دفنه اما قبر نداره . ما یه 1 ساعتی فک کنم در جستوجوی سلطان بودیم :))
کلی عکس گرفتیم اما با دوربین بچه ها واسه همین تا عکسا برسه دستم یه هفته ای طول می کشه

اینجایی که نشستم عکس بگیرم باد داشت میبرد منو تا اومدم شالمو بذارم سرم خاله ی محترم عکس روگرفته بودن اینم گذاشتم غصه نخورین واسه پست قبل[:D] خلاصه لنگ کفشو بیابون و این صحبتا [:D]

توی محوطه یه جایی بود زنجیر کشیده بودن ورود ممنوع بود ما اونو رفتیم تو همچنان در جستوجوی سلطان بودیم [:D]

بعدشم رفتیم به خونه گرفتیم و برگشتیم داخل شهر یه رستوران پیدا کردیم که کنارش تالار بود و عروسی هم داشتن . رفتیم شام و بعدش اینا گیر دادن که الا و بلا بریم عروسی برقصیم که خدا رو شکر عروسیشون زود تموم شد وگرنه آبرو حیثیت نمی موند واسمون [:D] بعده شام خوشحال و خندان برگشتیم خونه که از اتاق ما چنین منظره ای داشت

گفتم خو دیگه الان می ریم می خوابیم اما اینا تازه برنامه هاشون شروع شده بود البته بگما تموم این آتیش سوزوندنا و شیطونیا از زیر سر ماهان بود وگرنه اگه نبود بقیه می رفتن می خوابیدن دقیقا" دو ساعت تموم زدن و خوندن و به زور بقیه رو مجبور کرد همراهیش کنن . منم که حال نداشتم همراهیشون کنم نشستیم با آقا مسعود و میلاد و خالم حکم بازی کردیم . خلاصه ساعت 1.30 بود که رفتیم خوابیدیم صبم ساعت 7 پاشدیم صبونه خوردیم راه افتادیم به سمت زنجان. رفتیم اول بنای رخشویخانه و من عاشق اینا شدم




بعدشم رفتیم موزه ی مرد نمکی . دیگه از اینجا به بعدش من هیچ عکسی ندارم . کلی عتیقه جات اونجا بود آخرشم سه تا جسد بود که تجزیه نشده بودن کامل ؛ چون تو نمک دفن شده بودن خیلی باحال بود زبون یکیشون بیرون بود پدرسگ داشت چشمک می زد [:D] بعدشم رفتیم بازارش که کلا" بسته بود چون جمعه بود :| رفتیم کاروانسرای سنگی که بیشتر از همه جا با کاروانسرای سنگیش خیلی حال کردم خیلی باحال بود . دیزی سنگی سفارش دادیم با چندتا کوفته و مخلفات . از خرابکاری ماهان بگم که اومد دیزی رو برگردونه تو ظرف همه پاشید رو دست آقا مسعود ؛ لامصب تازه از اجاق در اومده بود وحشتناک داغ بود رو من اگه می ریخت تیکه تیکه ـش می کردم بعد که پسره اومد سفره رو جمع کنه ماهان نشست رو اون قسمتی که دیزی ریخته بود :)) چندتا کیفم چید دورو برش هی با پسره شوخی می کرد که مثلا" حواسشو پرت کنه من ترکیده بود از خنده دیگه:))
واای چقد حرف زدما خسته شدم :| شب تو چادر خوابیدیم فردایش رفتیم معبد داش سکن خیلی خوش گذشت اونجا بهم من عکس نگرفتم اما شما برید سرچ کنید ببینید [:D] بعدم دیگه برگشتیم سمت دیار خودمون . من که دیگه جونی واسم نمونده بود نمی دونم اینا چجوری بازم انرژی داشتن و تا برسیم بازم شیطونی کردن :|