403
چرت و پرت می نوشت ؛ اما می نوشت
حتی از غم و غصه هاش می نوشت ؛ اما باز یه " حسی " داشت که بنویستش
اما الان دستم به نوشتن نمیره ؛ چون حسی ندارم که بخوام بنویسمش
حتی حس کامنت گذاشتنم واسه کسی ندارم ؛ ببخشید واقعا"
خوب نیست ؛ بی تفاوت بودن خوب نیست
صب تا شب تو اتاقت بودن خوب نیست
اینکه دلت هیچی نخواد خوب نیست
اینکه " هیچکی " حال و روزت ـو نفهمه خوب نیست
مخم داره میترکه ؛ گنگم ؛ انگار بین زمین و آسمون معلق موندم
هر روز داره خبرای بد میرسه ؛ تحمل ناراحتی ـه پدر مادرمو ندارم
الان حتی توت فرنگی / دریا / کارتون /از اون موتورـا هم نمی تونه خنده رو لبام بیاره
چون حتی حال لبخند زدنم ندارم
از آدمای شهرم خسته ـم ؛ دلم نمیخواد بینشون باشم
دلم نمیخواد تو خیابون قدم بزنم ؛ دلم نمیخواد نگاشون کنم
فقط دلم میخواد چشامو ببندم ؛ وا که کردم چند ماه دیگه باشه
تیر ماه دوست داشتنی ـه من عذابم داد تا بگذره !
+ به عدالت اون بالا سری شک دارم ...