شما یادتون نمیاد اما اینجا یه سهایی بود ؛ هر روز می نوشت

چرت و پرت می نوشت ؛ اما می نوشت

حتی از غم و غصه هاش می نوشت ؛ اما باز یه " حسی " داشت که بنویستش

اما الان دستم به نوشتن نمیره ؛ چون حسی ندارم که بخوام بنویسمش

حتی حس کامنت گذاشتنم واسه کسی ندارم ؛ ببخشید واقعا"

خوب نیست ؛ بی تفاوت بودن خوب نیست

صب تا شب تو اتاقت بودن خوب نیست

اینکه دلت هیچی نخواد خوب نیست

اینکه " هیچکی " حال و روزت ـو نفهمه خوب نیست

مخم داره میترکه ؛ گنگم ؛ انگار بین زمین و آسمون معلق موندم

هر روز داره خبرای بد میرسه ؛ تحمل ناراحتی ـه پدر مادرمو ندارم

الان حتی توت فرنگی / دریا / کارتون /از اون موتورـا  هم نمی تونه خنده رو لبام بیاره

چون حتی حال لبخند زدنم ندارم

از آدمای شهرم خسته ـم ؛ دلم نمیخواد بینشون باشم

دلم نمیخواد تو خیابون قدم بزنم ؛ دلم نمیخواد نگاشون کنم

 فقط دلم میخواد چشامو ببندم ؛ وا که کردم چند ماه دیگه باشه

تیر ماه دوست داشتنی ـه من عذابم داد تا بگذره !

+ به عدالت اون بالا سری شک دارم ...