334
خب مثه اینکه قسمت نشد خونه بمونم !
ساعت 3 در حال تخمه شکستن و فیلم نگاه کردن بودم تنهایی
که خالم زنگید گفت 5 دقیقه دیگه اونجاییم حاضر شو
اصن نپرسید دوس داری بیای ؟ دوس نداری ؟
کلا" نظرخواهی ـش تو حلقم
مارو ور داشت برد ؛ 10 برگردوند :|
+ ثمین ـم !
قبلا" ـم گفته بودم ؛ با اینکه ندیدمت اما خیلی خیلی خیلی دوسِت دارم
الان یه دنیــــا ناراحتم ـو بغض دارم بخاطر اتفاقی که افتاده
دلم واست خیــــلی تنگ میشه
امیدوارم بازم بنویسی ؛ از روزای ـه خوب البته
یه دنیــــــا آرامش و خوبی واست آرزو می کنم
می دونم قوی ـی ؛ از پسش بر میای :(
بی معرفت نشی بری و دیگه پیدات نشه :(
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:11 توسط سین ه الف