خب مثه اینکه قسمت نشد خونه بمونم !

ساعت 3 در حال تخمه شکستن و فیلم نگاه کردن بودم تنهایی

که خالم زنگید گفت 5 دقیقه دیگه اونجاییم حاضر شو

اصن نپرسید دوس داری بیای ؟ دوس نداری ؟

کلا" نظرخواهی ـش تو حلقم 

مارو ور داشت برد ؛ 10 برگردوند :|

+ ثمین ـم !

قبلا" ـم گفته بودم ؛ با اینکه ندیدمت اما خیلی خیلی خیلی دوسِت دارم

الان یه دنیــــا ناراحتم ـو بغض دارم بخاطر اتفاقی که افتاده

دلم واست خیــــلی تنگ میشه

امیدوارم بازم بنویسی ؛ از روزای ـه خوب البته

یه دنیــــــا آرامش و خوبی واست آرزو می کنم

می دونم قوی ـی ؛ از پسش بر میای :(

بی معرفت نشی بری و دیگه  پیدات نشه :(